ღ☆ஜღ عاشقتم عشقم ღ☆ஜღ

..............بزار همه بدونن كه عاشقتم...............

سلام بچه ها گفتم یه سری به این وب بزنم دیدم نظر گذاشتین بچه ها اگه میخواین نظراتتون رو جواب بدم به این ادرسم بیاین و بران نظر بذارید تا باهاتون در ارتباط باشم چون اینجا خلی کم میام

 

http://jorjes.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 13:14  توسط حانيه  | 

ولنتاینت مبارک اقا مصطفی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 10:11  توسط حانيه  | 

....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:31  توسط حانيه  | 

من از کسی خسته نشدم بهت نگفتم برو گمشو اگه خیلی راحت از کارت

 میگذشتم هیچ وقت حلقه ای که بهم دادی واسه تولدم رو تو دستم نمیکردم

 مینداختمش دور وی هنوز تو دستمه هنوز ..............

بی معرفت در مورد بد قضاوت نکن درک کن زندگیمو 

زندگی منو تو از هم جدا شده این و بفهم من اگه هنوزم باهات باشم

 تنها خودمو خودت رو داغون میکنم درک کن که چی میگم

من هنوز همون حانی قبلیم یه کم فک کن میفهمی که عوض نشدم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 12:45  توسط حانيه  | 

مصطفی.......

سلام نازنین خوبی ؟
منو میشناسی؟
اره اون ادم بده
من هفته ای دو سه بار میومدم ولی نظر نذاشتم میخواستم ببینم چی کار میکنی
خیلی به شوهرت وابسته شدی خدارو شکر
خدارو شکر میکنم که تونستی منو فراموش کنی
هنوز نتونستم تورو فراموش کنم
شبا بایاد تو میخوابم یک شب خواب دیدم من و تو باهم ازدواج کردیم
باور میکنی دارم گریه میکنم مینویسم
ولش کن فقط میخوام بگم حالم خیلی خرابه روزی 8 تا قرص میخورم برای سر درد و قلبم
نگفتم که ناراحت بشی گفتم که بدونی فراموشت نکردم و فراموشت نمیکنم
یادت میاد قسم خوردم یا تو یا هیچکس تو که رفتی برام تنهای موند
تا اخر عمر منتظرت میمونم
داماد نمیشم چون فقط تورو دوست دارم
اگه یک روز تنها شدی هیچکس رو نداشتی بدون من هستم
خیلی دلم گرفته نمیخوام اذیتت کنم دوست دارم .دوست دارم دوست دارم
راستی اون سه خط اخر رو برام معنی میکنی گلم مواضب خودت .....
چون دیگه رفتی و منو با خودت...برام معنی کن
ازت خواهش میکنم که این وب رو ازم نگیر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حانیه...

تو پست قبلی بت گفتم ازم نخواه برگردم اینطوری به نفع هر دومونه با اومدن

 به اینجا دیوونه میشم نمیتونم باورش کنم دارم واسه کسی مینویسم که

 قرار بود یه روز بشه همه زندگیم ...... دیگه نمیتونم ادامه بدم باختم زندگیم

خراب نمیدونم شاید بخاطر همین فکر و خیال گذشتس که نتونستم باهاش

کنار بیام اگه اینطوری ادامه بدم دیوونه تر میشم دارم میبازم میخوام تو این باخت

 تنها باشم پس مصطفی ترو به حرمت عشق گذشتمون فراموشم کن بزار تنها

باشم تنهای تنها  بزار تو تنهایم بمیرم

اون بالا نوشته بودم تو که رفتی منو هم باخودت بردی....

حالا دیگه فک کنم همه جیو فهمیدی ترو جون من همین جا تمومش کن بزار برم

ديگه خستم توان ادامه دادن ندارم تو دلم اتيشه من از اول كه به دنيا اومدم

تنها بودم قراره تنها هم بميرم پس ديگه نيا بزار تنها باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 10:55  توسط حانيه  | 

سلام مصطفی جان خوبی انگاری دیگه فراموشم کردی چون  شاید

 حدود ۱ماه شده که نیومدی اینجا  منم قول دادم تا وقتی که فراموشم

 نکردی توی این وب برات بنویسم و به قولمم عمل کردم الان دیگه وقتشه

 که این وب رو باتموم خاطره هاش پاک کنم امیدوارم همیشه خوشبخت

 باشی و سلامت همیشه برات دعا میکنم تا به ارزوهات برسی

گلم مواقب خوبیات باش اگه دوباره اومدی اینجا ازم نخوای که برگردم

چون تو دیگه رفتی و منو هم با خودت..........

سخته گفتنش ولی خداحافظ عشقم ............

راستی بچه ها کسایی که اینجا لینک کردمشون رو توی وب

دیگم لینکشون میکنم اینم ادرسش از این به بعد بیاین اونجا

http://www.jorjes.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 11:10  توسط حانيه  | 

سلام مصطفی جون خوبی چه خبرا اقا خوش میگذره انگاری رفتین

 مشهد اخه خونتون کسی نیس برقاتونم که همیشه خاموشه

 البته داداش سید مجتبی چند رو پیش اومد در خونه کلید رو ازم گرفت

 وقتی رفتم پایین تا کلید رو بدم تا چشمم بهشون افتاد دلم یه جوری

 شد یاد اون دفعه ای افتادم که اومدیم مشهد رفتیم خونشون

بعد فرداش قرار بود بیایم خونه شما وای خدای من وقتی بهش

 فک میکنم اتیش میگیرم چقد اون شب که دیر اومدی خونه بات دعوا

 کردم خودم رو بات قهر میگرفتم ولی اینقدره خوشحال بودم که

خونتونم وپیش توام حالا بیخیال گذشته ها گذشته

راستی یادته یدفعه بهم گفتی حانی دیگه مامان بابات باهات

دعوا نمکنن و نمیزننت گفتم نه دیگه بهتر شدن ولی مصطفی

 انگاری دوباره شروع شده دیشب باحامد دعوام شد نمیدونم چش میشد

 دنبال بهونه میگشت نمیزاشت تلویزیون رو روشن کنم میگفت میخوای

 فیلموش گوش کنی باید بری بالا پشت بوم تلویزیون هست با بابا

گوش بدی شوهرمم بود گفتش پاشو ولش کن بریم بیرون بعد خودش

 رفت بالا گفت تا تو حاظر بشی میرم تا پیش بابات منم تلویزیون رو روشن

 کردم که همونطوری که فیلمشو میبینم لباسم بپوشم اخه لحظه

 حساس فیلم بود دیگم سیم تلویزیون رو کشید و اومد طرفم یکی زد

به پام گریم گرفت گفتش اگه یه بار دیگه حرفی رو که میزنم گوش نکنی

 وای به حالت (نمیدونم اشغال عوضی انگار شده مثل قبل که مجرد بود

منظورم که فهمیدی) شوهرمو صدا کردم و باهم رفتیم بیرون دم در یه

 فوش داد منم جوابشو دادم و رفتم جای موتور و منتظرشوهرم واستادم

 دیدم حامد بدو بدو از پله ها اومد پایین تو خیابون زد تو گوشم محکم

شوهرمم دیر رسی همونطور بیکفش حامد رو گرفت و باهاش جر بحث

 کرد اینقدر عصبانی شد بود که نگو گفت سوار شوبریم رفتیم پارک

 جنگلی صورتم خونی شده بود و کبود اون شب تا تونستم گریه کردم

شوهرم گفتش کم کم همشون دارن خودشون رو نشون میدم گفتم

هنوز اولشه من که بهت گفتم دیگه هیچی نگفت بعد ۲ساعت رفتیم

خونه چند تا بستی رفت خرید گفتش واسه مامات ببریم که ناراحت نباشه

 جوش نزنه واسه مریضیش خوب نیس خلاصه رفتیم خونه مامان تنها بود

 اونا رو داد و رفت خونه خودشون وقتی خونه تنها شدیم مامانم هر چی

 از دهنش در امد به شوهرم گفت اینقدره دعوا کردیم که نگو من موندم

اون اخه چیکارشون کرده بود با پسر اشغال خودش دعوا نمیکنن با

شوهرم من این کارارو............

 دیگه از خونه زدم بیرون رفتم خونه یکی از همسایه هامون بعدشم

رفت مسجد واسه احیا ولی سحرم باز با بابام دعوام شد و یه صورتی

 هم از اون خوردم تو این قضیه مقصر من و شوهرم بودیم نه پسر جون

 جونیشن

مصطفی کاری کردن که دیگه ازهمشون متنفر باشم مصطفی از

همشون بدم میاد ...... بدم میاد....... بدم میاد........

نمیدنم چرا باید وقتی دلاشون پر سر من خالی کنن نمیدونم حتما فک میکنن

من بچم و کسی پشتم نیس فک میکنن مثل قبلا تنهام و هیچ کس رو ندارم که

هر کاری دوس دارن میکنن تا حدی از این که من بایکی دیگه خوشم

عصبانی اندکه بهم میگن طلاقت رو از اون پسره میگیریم نمیدونم چی

 فک کردن که باید زندگیمو بدم دست اونا تا بهم بگن فلانی خوبه باهاش

ازدواج کن باید بگم چشم تا بهم بگن فلانی بده ازش طلاق بگیر باید بگم

چشم ولی دیگه این دفعه به گور بابا هاشون خندیدن که بخوام به حرف

 اونا کنم اونا اسمشون مامان بابا و داداشه  ولی هیچی وقت

برام نه مامانبودن نه بابا  نه داداش دیگه بدم میاد از همشون

تروخدا برام دعا کن که از این زندگی راحت بشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 11:18  توسط حانيه  | 

تولدت مبارک

سلام بچه ها خوبین امروز تولد مصطفیه واسه اینکه نتونستم بارش تولد بگیرم

 تصمیم گرفتم اینجا تولد بگیرم براش تا بهش تبریک بگم و باشه یه کادو تولد براش

 

خب گروه موسیقی اماده

00000404.gif00000407.gif10.gif16.gifmusicboohoo.gif

باندام که ردیفهparty42.gif

شروع میکنیم اول خودمDance شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز            

 

حالا شماها               Danceشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز Danceشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

ای بابا بسه دیگه بریم سراغ کیکمون

 

                                           

 اینم از کادوها

                      

 

ایناجا رو مثل اینکه همه کادو اوردن 

 

 

واااااااااااااااااای بچه ها مرسی

 

گلم  منم از ته دلم تولدت رو بهت تبریک میگم

ایشاا... هرجا باشی موفق باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 11:45  توسط حانيه  | 

سلام مهربونم

سلام گلم حرفامو تو ادامه مطلب نوشتم رمزشم

۴شماره ی اخر گوشیته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 19:2  توسط حانيه  | 

حرفهائی هستند که

اگر نگویی می میری

اگر بگویی می میرند !

تا ابد در دلت می مانند

و با تو زندگی میکنند

بی آنکه گفته شوند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 11:14  توسط حانيه  | 

مطالب قدیمی‌تر