ღღ☆ஜღ

..............بزار همه بدونن كه عاشقتم...............

ولنتاینت مبارک اقا مصطفی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 10:11  توسط حانيه  | 

تولدت مبارک

سلام بچه ها خوبین امروز تولد مصطفیه واسه اینکه نتونستم بارش تولد بگیرم

 تصمیم گرفتم اینجا تولد بگیرم براش تا بهش تبریک بگم و باشه یه کادو تولد براش

 

خب گروه موسیقی اماده

00000404.gif00000407.gif10.gif16.gifmusicboohoo.gif

باندام که ردیفهparty42.gif

شروع میکنیم اول خودمDance شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز            

 

حالا شماها               Danceشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز Danceشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

ای بابا بسه دیگه بریم سراغ کیکمون

 

                                           

 اینم از کادوها

                      

 

ایناجا رو مثل اینکه همه کادو اوردن 

 

 

واااااااااااااااااای بچه ها مرسی

 

گلم  منم از ته دلم تولدت رو بهت تبریک میگم

ایشاا... هرجا باشی موفق باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 11:45  توسط حانيه  | 

سلام مهربونم

سلام گلم حرفامو تو ادامه مطلب نوشتم رمزشم

۴شماره ی اخر گوشیته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 19:2  توسط حانيه  | 

کبوتر شد و رفت

 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
                                  زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت 

 
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
                                   آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت 


روز میلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                    مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت  

 
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
                                     عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت 

 
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
                                دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:24  توسط حانيه  | 

من اومدم

سلام به همگی خوبین چه خبرا من برگشتم بایه عالمه حرف

بچه ها نمیدونید چه حالی داد منم عسیسم که همون روز باهم اشتی کردیم

فرداش که رفتیم مشهد اولش رفتیم خونه یکی از اشناهامون شام اونجا بودیم و

فردای اون روز به به جالی جماعتتون خالی رفتیم خونه مصطفی واسه شام مامانش زنگ زده بودمارو دعوت کرده بود بابام قبول کرد اقا منم استرس دارم بدجور مامانم هی بهم میگفت دختر کنترل کن  ولی خب نمیشد که نمیشد

خلاشه رسیدیم در خونشون رفتیم داخل خونه با مامیش احوال پرسی و از این جور حرفا

یعدش رفتیم داخل خونه برامون چای اوردن واینا مامانش تنها بود حاج افای ماهم که در مغازشون

 بد هر چی بهش اس دادم که زود بیاد نیومد

 بعدش باباش اومد و داداش محمودش بعد از چند دیقه ابجی نجمش اومد یعنی قرار نبود اوناهم بیان شک عجیبی بهم دادن ..............

خلاصه بنده هم خودشیرین رفتم چای اوردم برا مامانش و باباش بچه اجی شو نگه داشتمو خلاصه هرچی که میدونید موجب خود شیرینی میشه

 این اقای ما هم که تا ساعت ۱۰شب خونه نیامد اینقدره باهاش دعوا کردم که نگو از اخرم باهاش قهر کردم

موقع شام خوردن بود که مامانش اومد کنار من نشست وبچه پر روهم اومد روبه روی من نشست

اوضاع خیت میشود اونطور پاشود رفت اون طرف دیگه نشست

بچه ها جونم براتون بگه این بچه اینقدره خود شیرینی کرد سر سفره که نگوداشتم غش میکردم از خنده ولی کنترل کردم بعش دیگه سفره رو جمع کردیم و منو ابجیش رفتیم ظرف ها رو بشوریم

ابته ابجی حمیدشم اومده بود بعدرفتیم تو اتاق اینقد مامانش از ازدواج صحبت کرد که نگو

مامی شک کرده بود اساسی گفت حانی یه خبری هست منم گفتم نمیدونم شاید

 خلاصه دیگه تا ساعت ۱ونیم داشتیم حرف میزدیم منم با حاج اقا قهر بودم واسه خاطر اینکه دیر اومده بود خونه ولی بچه ها اینقدره مامانش نگام میکرد که نگو داشتم میمردم از خجالت

دیگه این بود داستان رفتن ما به اونجا یه خورده اتفاق دیگه هم افتاد که الان حس گفتنش نیست

 خب دیگه فعلا بابای

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:43  توسط حانيه  | 

شانسم که ندارم

سلام بچه ها خوبین

تروخدا میبینید اصلا ادم بدشانس همینه دیگه

دیشب با مطصفی دعا کردیم الانم دوتایمون قهریم اصلا من موندم

 چرا همین الان که قراره برم مشهد و دیروز با هزار اصرار و خواهش از مدرسه که اجازه داده برم

 باید باهم دعوا کنیم

اعصابم بدجوری بهم ریخته

گندش بزنن این شانسو اه

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:41  توسط حانيه  | 

برام دعا کنید که برم

سلام بچه ها خوبین

 بچه ها مصطفی قراره ۳شنبه بره مشهد دیگه نمیتونم دوریشو تحمل کنم

 وقتی بهم گفت قراره برم اشکام بند نیومد شبش اومد در خونه باهم حرف زدیم تا اروم شدم یه خورده

ولی دیشب مامانم یه حرف خیلی خیلی توپ بهم گفت اگه گفتین چی بود

گفتش که ۴شنبه میریم مشهدنمیدونید چقد خوشحال شدم انگاری دنیا رو بهم دادن خدارو شکر 

واااااااااااای اگه بریم خونه اونا چی میشه ولی خدا کنه مدرسه مرخصیم بده اخه غیبتام زیاده

ترو خدا برام دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:8  توسط حانيه  | 

شیلوم

سلام بچه ها خوبین ما ها که خوبیم

فعلا که همه چی خوبه میگذره  اقامنم که حالش خوبه

خبر جدیدی نداشتم فقط اومدم بهتون سر بزنم و برم

دوستتون دارم

بای تا های

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 18:37  توسط حانيه  | 

خدا مرسي

سلام بچه ها یه خبر خیلی خیلی خوب دارم

2شب پیش مصطفی با مامانش صحبت کرد

باورتون نمیشه مامانش قبول کرد

وااااااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااا ممنون

امشب مصطفی ساعت ۹ راه میوفه و میاد یعنی باورم نمیشه

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

مصطفی عاشقتم

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 20:19  توسط حانيه  | 

برامون دعا كنيد

سلام بچه ها حالتون خوبه

بچه ها امروز ساعت 1 مصطفي رفت مشهد تا با مامانش در مورد من صحبت

كنه ترو خدا برامون دعا كنيد تا قبول كنن اون موقع ديگه هم من بهارزوم ميرسم هم اون


خدايا خودت كمكمون كن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 13:53  توسط حانيه  | 

مطالب قدیمی‌تر